|
پرستوی مهاجر |
|
هر چه میخواهد دل تنگت بگو |
![]()
تقدیم به M![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:24 توسط رضا |
![]()
![]()
تقدیم به ((( م م م م م )))![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 21:25 توسط رضا |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:14 توسط رضا |

يادم نميره لحظه هاي با تو بودن را هرگز يادم نميره لحظه اي كه لب روي لب هام ميگذاشتي و به من طراوت مي بخشيدي هرگز لحظه هايي كه تو رو زير آب مي بردم و باهات آب بازي مي كردم يادم نميره هرگز از خاطرم نميري ليوان شكستهي من!!!!!!! آخه چرا شكستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:13 توسط رضا |

گاهی چون دریایی زیبا،انسان رابه شنا کردن وتحرک تشویق می کندوگاه طوفانهای مرگ زای آن آدمی را درکام خودغرق می کند."زندگی قصه عجیبی است"گاه چون گلستانی درمیان صحرای سوزان،گاه سرابی در انتهای کویری خشک،گاه انسان را عاشق می سازدوگاه معشوق، گاه چنان تورا ازدیگران جدا می سازد،که خودرادرمیان همه تنها احساس می کنی. تنها می سوزی وآب می شوی ودوباره زنده می شوی واین صدهابارتکرارمیشود... . براستی"زندگی قصه عجیبی است؟!"زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجردارد.وماهم حکم همان مرغ مهاجرراداریم!ویک روز چه زود یا دیر،ماهم مهاجرت خواهیم کرد.حتی اگرعمرنوح داشته باشیم.پس چه بهترتاهمدیگه روداریم باهم مهربان باشیم وبهترین جمله ای رو که میتونیم به هم هدیه بدیم همین یک واژه ساده است.دوستت دارم اون کسیکه همیشه در ذهن من هستی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:57 توسط رضا |

حضورت آفتابیترین لحظات راتقدیم کردوجدایی ات غم انگیزترین شبهارابدست اشکهایم سپرد![]()
دلم تنگ است،دلم برای کسی تنگ است که ردپاهایش به سمت غروب عاشقانه خورشیدکشیده شد![]()
دلم برای کسی تنگ است که صدای دلنوازش طنین موسیقی عشق رادرگوشم می نوازد![]()
اورادوست می داشتم به خاطر وسعت بی انتهای نگاهش![]()
اورا می پرستم به خاطرصداقت در گفتارش ![]()
اورامی ستودم به خاطر چشمانی که همیشه برای او می گریدوقلبی که همیشه برای او می تپد![]()
امااینک قلب پر غرور وسراسر عشقم را بدست او سپردم ولی در چشمانش می خوانم که او ![]()
مسافر است ..............![]()
مسافری عاشق که برای یافتن حقیقت زندگی تمام زندگیش را بخشیدوبراه افتادوبرای یافتن ![]()
این حقیقت دست نیافتنی شهربه شهر،کوچه به کوچه،خانه به خانه،به دنبالش می گردد![]()
شاید روزی بیابد این حقیقت را.....................![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط رضا |
افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم. من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد. اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............
![]()
![]()
شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط رضا |

کاش آسمان می دانست درد من چیست
کاش می دانست نیاز من چیست
کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم
کاش آسمان می دانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است
عاشقم ولی یک عاشق تنها
یک عاشق بی کس عاشقی که معشوقش در کنارش نیست
کاش دریا می دانست کویر چیست
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس
کاش باران می دانست معنی انتظار چیست
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران
را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است
و ای کاش آسمان می دانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:19 توسط رضا |
اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟ روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛ اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟ ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛ اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟ بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛ اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛ به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟ بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟ چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛ اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟ بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛ اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟ دست توی دستمو برم به فردا برسم؛ اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟ تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛ اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟ با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛ اجازه هست ... ؟![]()
![]()
![]()
![]()
پرستوی مهاجر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:37 توسط رضا |
چه زیباست که بدانی هیچ نمی دانی و چه سخت است که بیشتر بدانی. ندانستن سخت است و دانستن دشوارتر. آن را که می داند به ندانستن متهم می کنند. در اندوه این دانستنها چه ندانستنها پنهان است و در حضور این نادانی ها چه علم هایی نهفته. در دانستن نوای نادانی نهفته است و یا در دانستن آوای ندانستن؟ هیچ نمی دانم...آری می دانم
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:38 توسط رضا |
| ||||||